یکشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷

  • آپارت

تحلیل ذهنی مارک داگلاس

بهترین روش برای تبدیل شدن به یک معامله گر برتر چیست؟

قسمتهایی از پیش گفتار را با هم مرور میکنیم:
این کتاب نگاه عمیقی به مشکلاتی دارد که در هنگام ورود به بازار پر چالش سهام با آنها روبرو میشویم . یک تازه کار دنبال راهی برای کسب درامد است . او بعد از مدتی متوجه میشود که نصایح کارگزاران یا دیگران مبتنی بر خرید یا فروش یک سهم همیشه نتیجه بخش نیست و برای پیشگیری از سردرگمی باید برای معاملات خود سیستمی طراحی کرده یا بخرد.

بعد از آن انتظار دارد که بقیه کار آسان باشد و تنها با دنبال کردن قوانین این سیستم پول یک ریز به جیب او سرازیر شود.
درست در همین جا ، مبتدی متوجه میشود که معامله کردن یکی از مستاصل کننده ترین تجربیاتی است که تا بحال با آن مواجه بوده است.
خیلی جالب است بدانید که بیشتر کسانی که در این بازار شکست میخورند در سایر فعالیتهای اجتماعی افرادی موفق به شمار میایند.

میخواهم سوالی مطرح کنم .
به نظر شما  معامله گری امری ذاتی است یا اکتسابی؟
به نظر مارک داگلاس معامله گری کاملا اکتسابی است و چیزی جز فراگیری یک ساختار ذهنی ویژه نمیباشد.شاید در نگاه اول این موضوع آسان به نظر برسد ،اما حقیقت این است که این ساختار فکری در مقایسه با آنچه ما به تجربه در مورد جهان آموخته ایم ،بسیار عجیب و متفاوت است. یعنی این ساختار با کلیه ی ساختارهایی که در زندگی روزمره تجربه میکنیم ، تفاوت دارد.

 

وقتی معامله گری را با تجریبات زندگی روزمره خود مقایسه میکنیم و اینکه چگونه با بزرگ شدن ،مهارتهای بیشتری می آموزیم نمیتوانیم بپذیریم که ۹۵% افراد در آن شکست میخورند.گویا تمام مهارتهایی که در مدرسه برای کسب نمره ی بهتر آموخته ایم یا مهارتهایی برای پیشرفت در کار یا روابط و خلاصه تمام مهارتهایی که در طول زندگی بدست آورده ایم برای معامله کردن نامناسب هستند.

در این هنگام درمیابیم که معامله گران باید از دیدگاه احتمالات به مسائل بیندیشند و تمام مهارتهایی را که در طول زندگی به دست آورده اند ،تقریبا در تمام جنبه های زندگی تسلیم کنند.

 

دلایل منسوخ شدن تحلیل بنیادی از دیدگاه مارک داگلاس:

زمانی تحلیل بنیادی تنها راه تحلیل بازار به شمار میرفت .سال ۱۹۷۸ که معامله گری را آغاز کردم تحلیل تکنیکال تنها توسط تعداد اندکی از معامله گران استفاده میشد که البته در نظر سایر معامله گران بنیادی افرادی دیوانه تلقی میشدند.
گرچه باورش سخت است اما واقعا این گونه بود و همه ی ما میدانیم که اکنون عکس مسئله صادق است.

امروزه تقریبا تمام معامله گران با تجربه در تحلیل بازار از  تحلیل تکنیکال استفاده میکند به جز در برخی بازارهای  اقتصادی کوچک و مهجور(شاید مثل اقتصاد کوچک و مهجور ایران)

علت این تغییر حاد در دیدگاه چیست؟
پاسخ ساده است:
پول!

۱-اگر از تحلیل بنیادی در معاملات خود استفاده کنیم ،نمیتوانیم هر زمان که اراده میکنیم وارد بازار شویم.

۲-تحلیل بنیادی سعی دارد تمام عوامل موثر در تعادل یا عدم تعادل بین عرضه و تقاضای موجود برای هر نوع سهام،کالا و …. را در نظر بگیرد.و با استفاده از مدلهای ریاضی تحلیلگر مشخص میکند قیمت در یک زمان مشخص در آینده چگونه خواهد بود.

 

۳-مشکل کار با این مدلها این است که آنها به ندرت برای سایر معامله گران بعنوان متغیر ظاهر میشوند.در واقع این مردم هستند که با بیان عقایدو توقعات خود در مورد آینده، قیمت را جابجا میکنند و نه مدل ها.

۴-در حقیقت بسیاری از معامله گران بخصوص آنها که در طبقات آتی قرار دارندو قادر هستند قیمتها را شدیدا و به جهت دلخواه خود تغییر دهند کمترین اطلاعی از میزان عرضه و تقاضا که قرار است روی قیمتها تاثیر بگذارند ندارند.

۵-علاوه بر این در هر لحظه ی بخصوص نحوه معامله آنها به حالتهای روحی و روانی در همان لحظه مربوط میشود که کاملا خارج از پارامترهای بنیادی میباشد .خلاصه اینکه مردمی که معامله میکنند و در نتیجه باعث تغییر قیمتها میشوند همیشه به صورت منطقی و حسابگر عمل نمیکنند.

۶-در نهایت  تحلیلگر بنیادی میتواند پیش بینی کند که در یک زمان خاص قیمتها به چه صورتی تغییر میکنند ولی حین معامله تغییرات به قدری سریع است که فرصتی برای تحلیل آنها و یافتن دلیل وجود ندارد.

درهنگام نوشتن این کتاب ۵هدف عمده در ذهن داشتم:

۱.به معامله گر ثابت کنم که تحلیلهای بهتر یا بیشتر و پیچیده تر راه حل مشکلش در عدم کسب سود مستمر نیست.

۲.معامله گر را قانع کنم که رویکرد و حالت ذهنی اوست که میزان کسب سودش را در معاملات تعیین میکند.

۳.در معامله گر عقاید و ذهنیتهای ویژه ای را پرورش دهم که برای تشکیل ساختار ذهنی یک حرفه ای لازم است . در اینجا منظور از ذهن حرفه ای ذهنی است که بتواند با احتمالات پیش برود.

۴.به تناقضات و کشمکش های درونی اشاره کنم که در حین معامله برای فردمعامله گر رخ میدهد.

۵. معامله گر را هدایت کنم تا بتواند شیوه جدید تفکر خود را در عمل به کار بگیرد.

۶.من هیچ استراتژی یا سیستمی را رائه نیمدهم و بیشتر مایلم که به شما بیاموزم با تغییر در شیوه تفکر خود به سودی مستمر و قابل اطمینان دست یابید. فرض من اینست که شما سیستم خود را داریدو تنها باید بیاموزید که به لبه خود اعتماد کنید.لبه به این معناست که یک احتمال از احتمال دیگری اندکی بیشتر است.

۷. ایجاد بینش و درک لازم در مورد طبیعت معامله گری است صورتی که انجام اینکار برای شما به اندازه ای آسان و بدون تنش بشود که فقط به بازار نگاه کنید و سیستم خود را بدون معطلی اجرا نمایید.

 

مدرسه موفقیت

 

Related posts