خودفریبی فصل سوم

0

تام تو بچه داری…اینطور نیست؟
با شنیدن این سئوال ساده خوشحال شدم و احساس آرامشی وجودم را دربرگرفت.گفتم بله…بله…یک پسر ۱۰ساله ای به نام تاد. باد پرسید:یادته وقتی که پسرت متولد شد،چه احساسی داشتی؟ حتما این تولد باعث شد که نگاه تو به زندگی عوض بشه.
با یادآوری خاطرات سخت و دلشکستگی ها،سعی کردم ان روزها را در ذهنم مرور کنم. تاد ازهمان ابتداء تولدش کودک پیش فعالی بود و بطور کلی بچه سختی بود. من وهمسرم،لورا، مدام بر سر اینکه چگونه باید با تاد رفتار کنیم بحث و جدل داشتیم. هر چقدر هم که بزرگتر می شد،اوضاع وخیم تر می شد.من و پسرم واقعا رابطه خاصی با هم نداشتیم. سعی کردم خاطرات روزهای اول تولد تاد را در ذهنم مرور کنم. گفتم، بله، یادم می اید.یادم می آید که درآغوش گرفته بودمش و روی امیدها و آرزوهای خودم برای زندگیش خیالبافی میکردم.اما احساس میکردم به اندازه کافی توانا و قوی نیستم،در عین حال هیجان زده و بسیار هم شکرگزار بودم. بازگشت به آن لحظات باعث شد تا دردی را که آز آن روزگارحس میکردم، کمی آرامش پیدا کند.

 

باد گفت:من هم چنین تجربه ای رو داشتم، ماجرای تولد اولین فرزندم رو برایت تعریف میکنم.
باد صحبتش رو به این صورت اغاز کرد:در آن زمان وکیل جوانی بودم که در یکی از معتبر ترین شرکت های حقوقی کشور مشغول کار بودم.روزی متوجه شدم که همسرم باردار است در آن زمان بر روی قرار داد بزرگی کار میکردم پس تمام تلاشم را کردم که تا زمان تولد فرزندم کار را به اتمام برسانم و بتوانم زمان مناسبی را تنها در کناره خوانواده سپری کنم. اما در ۲۲ دسامبر تنها ۱۱روز پس از تولد پسرم کارفرمای اصلی قرارداد شرکت ما طی تماسی تلفنی خواست به جلسه ای در سانفرانسیسکو که تمامی شرکای دیگر نیز حضور داشتند برویم.

 

سئوال کردم برای چه مدت ؟
در پاسخ گفت تا زمانیکه که قرار داد به سرانجام برسد.سه هفته،سه ماه…تفاوتی نمیکند.
ما همه تا بستن قرارداد نهایی اینجا خواهیم بود.
حتی تصور اینکه باید همسر جوان و نوزادش را در آلکساندرای ویرجینیا درشرق تنها رها کنم و به آن سوی کشور بروم ،برایم خیلی سخت بود.دو روزی طول کشید تا توانستم به کارهایم در واشنگتن سروسامانی بدهم.غمگین و افسرده بودم.در فرودگاه با همسر و پسرم خداحافظی کرده تنها با آلبوم عکسی که همراهم بود به سمت ترمینال برای پرواز به سوی سانفرنسیسکو به راه افتادم.

 

پس از رفتن به سانفرانسیسکو با مشکلات بسیاری مواجه شدم چرا که در واقع نتیجه ی این قرار داد اصلا برایم مهم نبود.در مدت حضورم در آنجا فردی بی تفاوت بودم و برای کم کاری هام حتی دو بار به طور جدی زیر سوال رفتم واز دست همکارانم بسیار ناراحت بودم.
چیزی که در واقع متوجه اون نبودم این بود که خود من مشکل هستم و حق با دیگران بوده و این من بودم که در کار تیمی با کم کاری خودم اختلال ایجاد کردم.

 

“تام، برای این کوری مصرانه ای که من در سانفرانسیسکو از خودم نشان دادم، یک عنوان فلسفی وجود دارد به نام خودفریبی” ولی ما در اینجا کمپانی زاگروم یک اصطلاحی کمتر فلسفی برایش بکار می بریم به نام درکوزه بودن. یعنی اینکه خودت را در کوزه قرار میدهی به معنایی دیگر، خودت را فریب می دهی برای شروع به این فکر کن مثلا خود من طی تجربه ای که برایت تعریف کردم، در کوزه گیر کرده بودم.چون مسئله ای داشتم که به آن واقف نبودم و نمی توانستم ببینم و اتفاقات را تنها از زاویه ی دید چشم خودم رویت میکردم،در حالیکه ممکن است واقعیت کاملا چیز دیگری باشد ولی با مقاومتم خودم را در یک کوزه قرار داده و از دیگران جداشده بودم کوزه دریچه اش بسته است و تاریکی مطلق”…(تاملی کرده و با دقت در چهره ام نگاه کرد) “متوجه شدی؟” لبخندی زد و ادامه داد “بعدا راجع به کوزه چیزهای زیادی یاد خواهی گرفت”.

 

 

شما هر کسی را که مسئله ای دارد، زیر سئوال ببری، یقینا در مقابل نظریات شما کورکورانه مقاومت خواهد کرد. این ناتوانی در باور(دیدن) این است که در واقع مسئله خود ما هستیم، همان خود فریبی است “باد دستش را روی پشتی صندلیش گذاشت و ادامه داد “یادت هست که گفتم ، یک مطلب مهمی را درباره تمام علومی که به انسان مربوط میشود باید بدانی؟

 

گفتم بله.

 

این همان خود فریبی و در کوزه بودن است. مشکلی که دربین تمامی سازمانها نه تنها بیشترین حجم را دارد، بلکه بیشترین خسارت را هم وارد میکند. باد باز مکثی کرد میخواست فرصتی به من بدهد تا گفته هایش را در ذهنم هضم کنم. سپس چنین ادامه داد تام ما در کمپانی زاگروم تمام تلاشمان بر این پایه است که خودفریبی فردی و سازمانی را به حداقل برسانیم. برای اینکه هرچه روشن و واضحتر بتوانم به تو بگویم که این موضوع چقدر برای ما حائز اهمیت است(همچنان قدم میزد) یک نمونه مشابه این مورد را در دنیای پزشکی برایت مثال میزنم.

 

پایان فصل سوم

 

منبع:کتاب خودفریبی-ترجمه: زاهد شیخ الاسلامی-پیاده سازی و ویرایش: رامبد لطفی-خلاصه توسط فرزین عیوضی-تیم ترجمه مدرسه موفقیت

 
 

نوشتن دیدگاه