خودفریبی فصل سیزدهم

0

 

زندگی در کوزه

من یک سوال دارم: چه اتفاقی می افتد که من حسی را که به آن پشت کنم ندارم؟ مثلا ، اگر وقتی بچه دارد گریه می کند من آن حس را که می گوید باید به بچه برسم تا همسرم بیدار نشود ندارم؟ طبق آنچه تو می گویی این دیگر به حس خود پشت کردن نیست و من در این صورت در کوزه نیستم.درسته؟

باد مکثی کرد و گفت: در مورد اینکه آیا تو در کوزه هستی یا نه من نمی دانم.تو باید موقعیت های خاص زندگی خودت را مشاهده کنی و تصمیم بگیری.

اما نکته ای که هست تا به حال ما درباره اینکه چگونه وارد کوزه می شویم صحبت کرده ایم. در این نقطه ما آماده این هستیم که ببینیم چگونه کوزه را با خود حمل می کنیم.

۵- در طول زمان بعضی از کوزه ها بخشی از هویت من می شوند و من آنها را با خودم حمل می کنم.

باد در حالیکه لبخند می زد گفت:

من فکر نمی کنم که در زندگی ام حتی یک روز را بدون اینکه به نوعی به حس خودپشت کنم سپری کرده باشم.من عمری را صرف پشت کردن به حس های خودم سپری کرده ام ولی تنها نیستم.تو هم همینکار را کرده ای.کیت هم همینطور.همه کارکنان زاگروم هم همینطور. و هر بار که به حس خود پشت کرده ام خود را موجه دانسته ام و تصویر مطلوبی از خودم ترسیم کرده ام.در نتیجه در طول زمان بعضی از این تصاویر توجیه گر در ضمیر من نهادینه شده اند و بصورت بخشی از شخصیت و هویت من درآمده اند.اینها در واقع شکلهای کوزه ای هستند که من آن را با خود به شرایط جدید می برم.

اگر من ابتدا به ساکن نسبت  به یک شخص در کوزه هستم معمولا حسی در مورد کمک به آنها ندارم.بنابراین اگر من حس زیادی درباره کمک به کسی ندارم بدین معنی نیست که من در بیرون کوزه هستم.حتی شاید به این معنی باشد که عمیقا در کوزه هستم.

پس می گویی که اگر من عموما حسی ندارم که به کسی در زندگی ام کمک کنم و برایش کاری انجام دهم –مثلا همسرم لورا  امکان دارد که نسبت به او در کوزه هستم؟

نه دقیقا ، آنچه می گویم اینست که برای من اینطور است.بخصوص برای کسانی که در زندگی به آنها نزدیک هستم.اینکه آیا برای تو و لورا چنین است نمی دانم.تو باید خودت این را کشف کنی.

دراینصورت شاید باید به این فکرکنی که آیا در حال حمل تصاویر توجیه کننده ای هستی که مورد تهدید قرار گرفته اند؟

پرسیدم: مثل تصویر یک همسر خوب؟

بله ، یا شخصی که باهوش ترین است یا شایسته و غیره.تقریبا از هر چیزی میشود تصاویر توجیه کننده ساخت.مثلا بطور قطع خیلی خوب است که به دیگران فکر کنیم ولی وقتی که من به خودم به عنوان کسی که به دیگران فکر میکند نگاه میکنم به چه کسی دارم فکر میکنم؟

فکر کنم به خودت.

دقیقا پس تصویر توجیه کننده به من دروغ می گوید.به من می گوید که من بر یک چیز متمرکز هستم-در این مورد دیگران-اما در داشتن چنین تصویری من در واقع روی خودم متمرکز هستم.

به دنبال یافتن ایرادی در منطق او بودم: اما در مورد باهوش بودن یا باسواد بودن چه؟

فرض کنیم تو یک تصویر توجیه گر از خودت داری که می گوید همه چیز را میدانی.در اینصورت در برابر کسی که نکته ی جدید به شما می گوید چه احساسی داری؟

فکر میکنم در مقابلش مقاومت خواهم کرد.سعی میکنم ایرادی در گفته اش پیدا کنم.

درسته.آیا این شخص مجددا ایده جدید به شما عرضه خواهد کرد؟

احتمالا نه.

و آیا تو چیزی خواهی آموخت؟

نه فکر نمیکنم. تصویری که من از خودم ساخته ام در مورد دانستن همه چیزدقیقا مانع این میشود که یاد بگیرم.

بله.پس وقتی چنین تصویر توجیه کننده ای ازخودم دارم آیا دانستن همه چیز واقعا دغدغه من است؟

واقعا نه ، حدس میزنم که دغدغه اصلی تو خودت هستی.اینکه چطور بنظر می آیی.این دقیقا ماهیت همه تصویرهای توجیه کننده است.

شاید من نسبت به لورا در کوزه هستم.ولی پس تکلیف تصویرهای توجیه کننده لورا چه؟

ناگهان متوجه شدم.من از او اعصبانی بودم چون مثل خودم بوداین فکر من را غافلگیر کرد ویک لحظه لورا بطور متفاوتی در نظر من نمایان شد.

بطرز عجیبی احساس راحتی و آزادی می کردم.حس امید می کردم.

لحظاتی در سکوت گذشت.

باد گفت: اما یک چیز دیگر هم هست که باید در موردش صحبت کنیم ، ببینیم همه این مطالب چه ربطی به زاگروم دارند.

 

پایان فصل سیزدهم

 

 

منبع:کتاب خودفریبی-ترجمه: زاهد شیخ الاسلامی-پیاده سازی و ویرایش: رامبد لطفی-خلاصه توسط مریم دریاگرد-تیم ترجمه مدرسه موفقیت

نوشتن دیدگاه