سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷

  • آپارت

قیمت دین!

مقیم لندن بود. تعریف مى‌کرد که یک روز سوار تاکسى مى‌شود و کرایه را مى‌پردازد. راننده بقیه پول را که برمى‌گرداند، ۲۰ پِنس اضافه‌تر مى‌دهد!

مى‌گفت: «چند دقیقه‌اى با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر، بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم: آقا! این را زیادى دادى…

گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن، راننده سرش را بیرون آورد و گفت: آقا، از شما ممنونم.

پرسیدم: بابت چى؟!

گفت: مى‌خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم؛ اما هنوز کمى مُردد بودم. وقتى دیدم سوار ماشین شدید، خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم. فردا خدمت مى‌رسیم!»

تعریف مى‌کرد: «تمام وجودم دگرگون شد، حالى شبیه به غش به من دست داد! من مشغول خودم بودم در حالى که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس مى‌فروختم!!»

برگرفته از جلد اوّل کتاب «مـن، منــم؟!» 

Related posts