پنج شنبه, ۳۰ فروردین ۱۳۹۷

  • آپارت

مرغابى یا عقاب؟

وقتى شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب‌ترین بخش سفر شما هنگامى است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسى را داشته باشید!

اگر یک تاکسى براى ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید، شانس به شما روى آورده؛ اگر راننده تاکسى، شهر را بشناسد و از نشانى شما سردر آورد، با اقبال دیگرى روبه‌رو شده‌اید؛ اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید، بخت یارتان است؛ و اگر راننده عصبانى نباشد، با حُسن اتفاق دیگرى مواجه هستید.

«هاروى مک‌کى» نویسنده مشهور مى‌گوید:

روزى در فرودگاه نیویورک پس از خروج از هواپیما، در محوطه‌اى به انتظار تاکسى ایستاده بودم که ناگهان راننده‌اى با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفى خود گفت: «لطفآ چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.» سپس کارت کوچکى را به من داد و گفت: «لطفآ به عبارتى که رسالت مرا تعریف مى‌کند، توجه کنید.»

روى کارت نوشته شده بود: «در کوتاه‌ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن‌ترین راه ممکن و در محیطى دوستانه، شما را به مقصد مى‌رسانم.» من چنان شگفت‌زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جاى نیویورک در کره‌اى دیگر فرود آمده است!!

راننده در را گشود و من سوار اتومبیلى بسیار آراسته شدم. پس از آن‌که راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت : «پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولى و یک فلاسک قهوه مخصوص براى کسانى که رژیم تغذیه‌اى دارند هست.»

گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم.» راننده پرسید: «در یخدان هم نوشابه هست و هم آب‌میوه؛ کدام را میل دارید؟» و سپس با دادن مقدارى آب‌میوه به من حرکت کرد و گفت: «اگر میل به مطالعه دارید، مجلات «تایم»، «ورزش» و «آمریکاى امروز» در اختیار شماست.»

آنگاه بار دیگر کارت کوچک دیگرى در اختیارم گذاشت و گفت : «این فهرست ایستگاه‌هاى رادیویى است که مى‌توانید از آنها استفاده کنید. ضمنآ من مى‌توانم درباره بناهاى دیدنى، تاریخى و اخبار محلى شهر نیویورک اطلاعاتى به شما بدهم و اگر تمایلى نداشته باشید، مى‌توانم سکوت کنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم.»

از او پرسیدم: «چند سال است که به این شیوه کار مى‌کنید؟»

پاسخ داد: «تقریبآ دو سال.»

پرسیدم: «چند سال است که به کار رانندگى مشغولید؟»

جواب داد: «هفت سال.»

پرسیدم: «پنج سال اوّل را چگونه کار مى‌کردى؟»

او گفت: «از همه‌چیز و همه‌کس، از اتوبوس‌ها و تاکسى‌هاى زیادى که همیشه راه را بند مى‌آوردند، و از دستمزدى که نوید زندگى بهترى را به همراه نداشت مى‌نالیدم.

روزى در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش مى‌دادم که دانشمندى شروع به سخنرانى کرد. مضمون حرف‌هایش این بود که مانند مرغابى‌ها که مدام واک واک مى‌کنند، غُرغُر نکنید! به خود آیید و چون عقاب‌ها اوج گیرید.

پس از شنیدن آن گفتار رادیویى، به پیرامون خود نگاه کردم و صحنه‌هایى را دیدم که تا آن زمان گویى چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسى‌هاى کثیفى که رانندگانش مدام غرولُند مى‌کردند؛ هیچ‌گاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبى نداشتند.

سخنان او چنان تأثیرى بر من گذاشت که تصمیم گرفتم تجدیدنظرى کلى در دیدگاه‌ها و باورهایم به وجود آورم.»

پرسیدم: «چه تفاوتى در زندگى‌ات حاصل شد؟»

او گفت: «سال اوّل، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید!»

هاروى مک‌کى در ادامه مى‌گوید:

«نکته‌اى که مرا به تعجب وامى‌دارد این است که در یکى دو سال گذشته، این داستان را حداقل براى سى راننده تاکسى تعریف کردم؛ اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند! بقیه چون مرغابى‌ها، به انواع و اقسام عذر و بهانه‌ها متوسل شدند و به نحوى خود را متقاعد کردند که چنین شیوه‌اى را نمى‌توانند برگزینند!»

نتیجه:

شما در زندگى خود از اختیار کامل برخوردارید و به همین دلیل نمى‌توانید گناه نابسامانى‌هاى خود را به گردن این و آن بیندازید. پس بهتر است برخیزید، به عرصه پرتلاش زندگى وارد شوید و خودتان مرزهاى موفقیت را یکى پس از دیگرى بگشایید.

 

برگرفته از جلد اوّل کتاب «مـن و مـا!»

Related posts