روزی پسر جوانی مشغول تمیز کردن وسایل پدربزرگ مرحومش بود که یک پاکت نامه قرمزرنگ پیداکرد. روی پاکت با خطی زیبا و درشت ، نوشته شده بود: “تقدیم به نوه عزیزم “.   پسر که خط پدربزرگش را شناخته بود در پاکت را باز کرد. درون آن نامه ای قرار داشت که در آن چنین نوشته شده بود:   نوه عزیزم ،   سال ها پیش روزی به سراغم آمدی……

  یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمده و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود. این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم. دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت: «عزیزم، زندگی تو رو که می……

«آرتور اش» قهرمان افسانه‌اى تنیس، هنگامى که تحت عمل جراحى قرار گرفت، به اشتباه با تزریق خون آلوده، به بیمارى ایدز مبتلا شد. طرفداران آرتور از سرتاسر جهان، نامه‌هایى محبت‌آمیز برایش فرستادند. یکى از دوستداران وى در نامه خویش نوشته بود: «چرا خداوند تو را براى ابتلا به چنین بیمارى خطرناکى انتخاب کرده است؟» آرتور اش، در پاسخ به این نامه چنین نوشت: در سرتاسر دنیا، بیش از پنجاه میلیون کودک……

وقتى شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب‌ترین بخش سفر شما هنگامى است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسى را داشته باشید! اگر یک تاکسى براى ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید، شانس به شما روى آورده؛ اگر راننده تاکسى، شهر را بشناسد و از نشانى شما سردر آورد، با اقبال دیگرى روبه‌رو شده‌اید؛ اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او……

مقیم لندن بود. تعریف مى‌کرد که یک روز سوار تاکسى مى‌شود و کرایه را مى‌پردازد. راننده بقیه پول را که برمى‌گرداند، ۲۰ پِنس اضافه‌تر مى‌دهد! مى‌گفت: «چند دقیقه‌اى با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر، بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم: آقا! این را زیادى دادى… گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن، راننده سرش را بیرون……

«جک کانفیلد» داستان جالب و آموزنده‌اى را نقل مى‌کند که بسیار زیبا و تأمل‌برانگیز است! او مى‌گوید: دوستى به نام «مونتى رابرتز» دارم که صاحب یک مزرعه بزرگ پرورش اسب در «سان سیدر» است. بار آخرى که آنجا بودم، او داستان زندگى مرد جوانى را برایم تعریف کرد که تا مدت‌ها ذهن مرا به خود مشغول کرد! داستانش به مرد جوانى برمى‌گشت که پسر یک مربى اسب بود… یک روز در……

زن پایش را محکم‌تر روى پدال گاز فشار داد، باید خودش را سریع‌تر مى‌رساند… … نه‌ه‌ه!! (صداى برخورد با ماشین جلویى…) ماشین کاملا نو بود؛ چند روز بیشتر نبود که آن را از نمایندگى تحویل گرفته بودند. چطور و چگونه باید جریان تصادف را به شوهرش توضیح مى‌داد… خدایا! باید مدارکش را براى ارائه به پلیس حاضر مى‌کرد. در حالى که از یک پاکت قهوه‌اى رنگ بزرگ، مدارکش را بیرون مى‌کشید،……