پنج شنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷

  • آپارت

فصل بیست و یکم: بیشعور مادرزاد

فصل بیست و یکم: بیشعور مادرزاد
  ” وقتی پیش از خوردن صبحانه اش،گربه را خفه کرد فهمیدم روزگارم سیاه است”. جین، مادر یک بیشعور ۴ ساله   بعضی از بچه ها بدجنس و خرابکار به دنیا می آین...
بیشتر

فصل  بیستم: ازدواج با آدم بیشعور

فصل  بیستم: ازدواج با آدم بیشعور
  ” وقتی فهمیدم عشق از زندگی مان بیرون رفته که دیگر سیگارش را در هنگام بوسیدن من از لب بر نمی داشت” ماری جین، همسر یک بیشعور شاید هیچ چیز در زندگی از این تکان...
بیشتر

فصل نوزدهم: وقتی دوست بیشعور است

فصل نوزدهم: وقتی دوست بیشعور است
   پیش از آموختن روشهای زندگی با دوستان بیشعور باید اصولی را معین کنیم که بر مبنای آن ها بتوانیم تشخیص دهیم که دوستان ما با چه شرایطی بیشعور محسوب می شوند .هر یک از موارد...
بیشتر

فصل هجدهم: کار کردن با بیشعورها

فصل هجدهم: کار کردن با بیشعورها
” اه، باز هم یه بیشعور دیگه”. جرج، در جلسه معارفه رئیس جدیدش   بسیاری از مردم می خواهند بدانند که آیا میشود با بیشعورها کار کرد و در عین حال حرمت و شخصیت خود...
بیشتر